با شهدا  تا خدا


سفر عشق ........ برنامه کاروان مجمع فرهنگی میعاد با شهیدان فارس

انشاالله با استعانت از خداوند منان و ظل توجهات حضرت ولی عصر(عج) کاروان زیارتی میعاد با شهیدان فارس امسال با شعار" میعاد با ولایت ، جهاد اقتصادی ، همراه با بصیرت " به استعداد 5 دستگاه اتوبوس،2 دستگاه مینی بوس ، تعدادی خودروی سواری به تعداد بیش از 300 نفر در شامگاه 27 اسفند ماه از جوار گلزار شهدای  شیراز با رمز یا زهرا(س) به سمت مناطق عملیاتی هشت سال دفاع مقدس حرکت خواهد نمود.


این زوار در طول سفر از مناطق اروند رود ، شلمچه ،آبادان ، خرمشهر ، طلائیه ، هویزه ، دهلاویه ، سوسنگرد ، فکه ، فتح المبین و شوش دیدن نموده و بامداد یکم فروردین ماه 92 به شیراز باز خواهند گشت.

برنامه های خوبی ازجمله:

با شهدا تا خدا در غروب شلمچه 28 اسفند

شبی با شهداء در غروب هویزه 29 اسفند

لحظه سال تحویل فاطمی در فتح المبین 30 اسفند

و......

جهت استفاده معنوی زوار در نظر گرفته شده است.

در صورتیکه سایر کاروان ها و زوار انفرادی قصد استفاده از برنامه های فوق را دارند میتوانند در زمان اجرای برنامه ها در مناطق فوق حضور بهم رسانند

مجمع فرهنگی میعاد با شهیدان فارس

سردار شهید ناصر ورامینی


سردار شهید ناصر ورامینی

محل تولد: شیراز

مسئولیت : معاون گردان خط شکن امام مهدی لشکر همیشه پیروز۱۹فجر 

تاریخ شهادت: 30/12/66 

محل شهادت:خرمال ارتفاعات ریشن 

درخانواده ای مذهبی در شهر شیراز چشم به جهان گشود . د رسن پانزده سالگی به جمع طلایه داران عشق د رجبهه های نبرد پیوست و با حضور دائمی خود دراغلب عملیات ها شرکت جست . به طوری که یازده بار مجروحیت تنها گوشه کوچکی از حماسه آفرینی های این پاسدار جان برکف است . استقامت وپایداری ، عشق وارادت به اهل بیت عصمت و طهارت ، توجهش به انجام فرائض دینی و احترام به پدر ومادر ، همچنین صمیمیت سرشار او با همرزمان از ویژگی های بارز آن سردار سلحشور بود. مسئولیت های متعددی این شهید بزرگوار از فرماندهی گروهان تا جانشین گردان بر عهده گرفته بود و سرانجام د رعملیات والفجر ده در منطقه خرمال پس از اصابت تیر به سینه مجروحش درنهایت آرامش به جمع شهدای جنگ پیوست .

آن عصاره تقوا اندکی قبل ازشهادت ودر آخرین ملاقات باخانواده به همسر فداکارش سفارش می کند که نسبت به نگهداری فرزندی که قرار بود چند روز بعد از شهادتش متولد شود کوشا باشدو او راچنان سربازی جان برکف برای حفظ دستاوردهای انقلاب تربیت کند.

گوشه هایی از وصایای شهید:

اللهم الرزقنی شهادت فی سبیلک

برتر ازهرکارنیک دیگری است ، تا آنگاه که مرد مسلمان در راه خدا کشته شود « یعنی شهادت» دیگر هیچ کار نیکی برتر ازآن نیست .
خدایا می دانی که روسیه ام ازگذشته تلخم و از صفات رزیله ام . از گناه کثیرم تو آگاهی ، وخودت فرمودی که برای توبه بیا یید . 
خدایا ! تو فرمودی که توابین را دوست داری و هم اکنون آمده ام وبا نگاه امید به تو می نگرم و می دانم که قول تو حق است .
بارالها! به درگاهت شکر می کنم که سعادت حقیقی را نصیبم کردی وبا حسینیان همراه کرده ودر جبهه ها راه دادی ومرا از لهویات دنیا به انوار الهی سوق دادی وشراب عشقت را به من نوشاندی .
هیچ یک از اقسام مرگ ها افتخارآ میز نیست . تنهاشهادت است که درهاله ای ازتقدس ، شرافت وافتخار قرار دارد. پس شمادوستانی که به جبهه نیامده اید یا در گروه مقاومت و جبهه ها پر کنید ، باشد که شما هم سر بر زانوی سرور شهیدان «حسین بن علی علیه السلام »گذاشته و لبخند شادی بزنید.
امیدوارم که برادران و خواهرانم نمازشان ترک نشود وهمانطورکه عشق به حسین ،مهدی وخمینی دارید ، ادامه داشته باشدودست از این عمل نکشید

شهید منصور قربانی ، شفایافته امام رئوف

شهدا امامزادگان عشقند و مزارشان قبله گاه اهل یقین خواهد بود
حاج یونس می گفت منصور رو امام رضا(ع) شفاش داده. جریان این بود ، زمانی که منصور حدود سه یا چهار ساله بوده بیماری سختی می گیره تا جایی که توان راه رفتن نداشته،قبل از انقلاب که شهر آبادان دکتر و متخصص های خوبی هم اونجا بود. یه تیم پزشکی از انگلیس آبادان حضور داشتند و حاج یونس هم منصور رو واسه مداوا پیش دکترای متخصص انگلیسی میبره اما بعد از مدتی آب پاکی رو میرزن روی دستان پدر و میگن درد پسرت لاعلاج هست ، حاج یونس هم بچه رو برمیداره و همرا با مادرش میره پابوس امام رضا(ع) که شفای منصور و از طبیب دل ها بگیره.
یکی از چند شبی که مشهد بودند مادر منصور خواب می بینه که امام رضا(ع) میاد بالا سرش بهش میگه منصور رو شفا دادیم اما این امانت ما نزد شما تا سن ۱۸ سالگی. مادر منصور حراسون از خواب میپره و خواب رو واسه حاج یونس تعریف میکنن. صبح که میشه میبنن منصور رو پاهای خودش ایستاده و داره بازی میکنه. 
لذا علت عدم موافقت حاج یونس نسبت به حضور ش در جبهه علاقمندی اونسبت به منصور بود. میگفت او امانت امام رضاست. 
آقا منصور بالاخره کار خودش رو می کنه و قاپ پدر و می دزده و میره جبهه. اولین عملیاتی که شرکت می کنه آخرای جنگ ، اسفند ماه سال۶۶ عملیات والفجر 10 بود که تو همون عملیات در بلندای خرمال تپه ریشن به شهادت می رسه.
جالب بودهمون بار اولی که میره شهادت رو میگره. بچه های گردان امام مهدی (عج) همگی میگفتن منصور توی این عملیات شهید میشه حتی فرمانده گروهانش،آقا ناصر ورامینی هم خبر شهید شدن منصور رو میده .البته ناصرورامینی هم توی همون عملیت شهید میشه...
چند سالی از شهادت منصور گذشت؛ حوالی سال 72 بود که حاج یونس یه مبلغی رو به کسی که نیاز به پول داشت قرض میده قرار میشه سه ماهه پول رو بهش پس بده.
اما سه ماه میشه شش ماه، شش ماه میشه یکسال ولی خبری از پس دادن پول نمیشه تا اینکه خود حاج یونس میره سراغ بدهکار و طلب پولش رو میکنه وبدهکار هم انکار می کنه که حاجی یه روز بهش قرض داده. میگه حاجی برو سند و شاهد بیار که تو به من پول دادی اگه سند آوردی پولت رو پس میدم و با یه مشت محکم به سینه حاج یونس میزن و اونو هل می ده و چند تا حرف رکیک هم میزنه.
حاج یونس می گفت خیلی دلم گرفت از زمین بلند شدم،با چشمای گریان رفتم سمت گلزار شهداء بالا سر قبر منصور ایستادم گفتم آقا منصور نگفتم نرو جبهه، نگفتم منو تنها نزار، دیدی باباتو زدن و جلو مردم حرمتشو شکوندن. مگه شما شهید نشدی . مگه خدا نگفته شما زنده هستید و شاهد بر امورید. پس کجایی ؟بلندشو پدر پیرت رو دریاب. 
حاج یونس می گفت گریه هام رو کردم و با منصور درد دلام و کردم و سبک شدم اومدم سمت خونه از این ماجرا هیچی هم به پسرام نگفتم. اگه می گفتم میرفتن در خونه طرف چیزی ازش نمیذاشتن. 
صبح روز بعد بود که درب خونه محکم به صدا در اومد، بچه ها خواستن در و باز کنن گفتم بزارید خودم باز می کنم، رفتم جلو در، همون مرد رو دیدم گفتم چی میخوای مرد حسابی بدهیت رو که پس ندادی و انکارش کردی، کتکم هم که زدی و حرمتم رو شکوندی حالا اومدی چیکار؟؟بدهکار با دستای لرزون دست کرد تو جیبش مقداری پول در آورد و گفت: بیا حاجی طلبت رو بگیر ولی تورا بخدا به پسرت بگو دست از سرم برداره. حاجی منو ببخش یه خواهشی هم ازت دارم به پسرت بگو پولتو دادم تا دست از سر من برداره!دیروز غروب اومده و سر راهم رو گرفته.. که اگه طلب پدرم رو ندی هر چه دیدی از چشم خودت دیدی.
حاج یونس تعجب میکنه میگه خدایا من که چیزی به پسرام نگفتم، یکی یکی صدای پسراش زد، سعید، ناصر،فرید بیاین، پسرا اومدن دم در حاج یونس گفت کدومشون بود؟
گفت: اینا نبودن اون پسرت قد بلندبود. لباس بسیجی و یه چفیه هم گردنش بود. 
آقا سعیدپسر بزرگتر حاج یونس که گوشی دستش اومده بود رفت قاب عکس منصور رو آورد جلو در و مرد تا عکس رو دید گفت حاجی خودشه بخدا دیونم کرده اومده جلو خونمون از ماشین پیادم کرده، میگه فکر نکن حاج یونس پسر نداره برو بدهیتو با بابام بپرداز.وگرنه... 
حاج یونس میگه آدم حسابی این پسر من چند ساله که شهید شده؛ طرف دوباره قسم روی قسم که بخدا خودش بود،حتی خودش رو هم معرفی کرد گفت بابام اومده شکایتت رو بمن کرده من منصورم.. میگه خود خودشه ...حاج یونس تا این رو میشنو ه عکس منصور رو میگره تو بغل و از گریه. 
خدا رحمتش کنه این خاطره رو هم که تعریف میکرد گریه امونش نمیداد...

برگرفته از روایت یادگار هشت سال دفاع مقدس - سیدرضا متولی

تشنه لب شهید ، مهدی نظیری

به سال 1348 در خانواده ای معتقد و پایبند به اصول مذهبی متولد شد
علاقه به مذهب و روحانیت راه او را به مدرسه علمیه گشود و مدتی را به مطالعه دروس دین گذراند وطلبگی را پسندید. با این همه بیشترین عشق او حضور داشتن در جبهه های جنگ بود تا زمانی که در شیراز به سر می برد بیقرار و ناآرام بود و آنگاه که به جبهه می رفت و باز می گشت تا مدتی خاموش بود. گویی آبی بر آتش وجودش ریخته شده است و باز طولی نمی کشید که آن آتش باز شعله ور می گشت و بی تابانه تدارک رفتن می دید ....
از خاطرات به یاد ماندنی او نوحه و روضه هایی بود که می خواند . ساعت ها در اتاقی می نشست و به تنهایی با صدایی که مملو از درد و سوز عشق بود نوحه های کربلای حسینی را می خواند . سرانجام این نوحه خوان حسین به راه حسین شتافت و در کربلای ایران همچون مولایش با لبان تشنه به دعوت حق لبک گفت و ندای ((هل من ناصر ینصرنی )) حسین پاسخ گفت ؛ زیرا که ((کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا)) و یارانش را نوحه خوان غمش نمود .
از حدود دو ماه قبل از شهادت و خصوصا آخر زندگیش بسیار شاد و بشاش می نومد و مکرر خنده بر لبانش می دیدیم - به زیارت امام هشتم رفت و بعد از بازگشت دگر بار عازم جبهه شد .
مهدی نظیری طلبه عارف و بسیجی امام زمان و یکی از یاوران انقلاب اسلامی در تاریخ 21/4/64 در جبهه غرب میمه ( دهلران ) مظلومانه با لبان خشک سر به بالین مولایش ابا عبدالله الحسین (ع) نهاد و همچونعلی اصغر با لبان تشنه به لقاء الله پیوست و شهادت او همچون شهادت تمامی دوستانش تیری در قلب استکبار جهانی خواهد بود

فراز هایی از دست نوشته های شهید مهدی نظیری

نظرم این نبود كه وصیتنامه ای بنویسم ولی وظیفه ای برای خودم دیدم كه چند كلامی با شما دوستان و آشنایان سخن گویم.

در حیات زندگیم دلم می خواست كه كسی را پیدا كنم و حرف دلم را با او بگویم، تا اینكه پیدا كردم و او مرا طلبید و دستم را گرفت و مرا به سرمنزل مقصود هدایت كرد. در این مواقع هدف باید الهی باشد، در این قطعه دلم می خواهد كمی با برادران طلبه صبحت كنم، البته آنان همه سروران ما هستند ولی چند سخن را باید گفت:

در جمعی از طلبه ها شنیدم كه اگر طلبه ها با علم بیشتری به شهادت برسند در آن دنیا از دیگر شهیدانی كه علمشان كمتر است «افضل» هستند؛ از برادران طلبه خواسته ام این است كه حوزه علمیه این سنگر علماء شهید از جمله شهید آیت الله دستغیب را حفظ كنند و آن را ترك نكنند.

هر كس به طلبگی پشت كند پشیمانی بر او نازل خواهد شد.

وصیت میکنم که اگر پیکرم به شیراز آمد به هنگام بخاک سپردنم چشمانم را باز بگذارید تا منافقین و کفار بفهمند که شهیدان کور کورانه به این راه نرفته اند ، مقلد امام بوده اند و امام را می شناختند . شهداء را از یاد نبرید و امام را تنها نگذارید

این تیــــتر درد دارد

لا...لا...گل پونه ...

نه ... خوابم نمی برد.خیلی وقت است که چشم های بابا ندیده ام روی هم نمی رود

بچه که بودم وقتی خوابم نمی برد عزیز جون می گفت : ستاره ها را بشمار ... و من  به جای ستاره ها

روزهای نبودنت را می شمردم

راستی بابا، بیست وچهار سال نبودنت یعنی چند روز ؟؟

مادر که می گوید: یک قرن ...

بابابیست وچهار سال است که هر وقت می گویند: نام پدر ؟ صدای سوختن دلم را می شنوم ...

بابا مادر هنوز فکر می کند که تو می آیی ...

هر سال من را می فرستد شلمچه دنبال تو بگردم و خودش خانه را آماده می کند برای آمدنت ...

بابا مادر برای روز تولدم شمع بیست وچهارسالگی خرید

شمع بیست وچهار سالگی خرید و من بیست وچهار سال بی بابایی ام را فوت کردم


بابا من دلم  تو را می خواهد ...

 

عزیز جون می گفت: همیشه بابا دوست داشت موهایت راببافدو حالا که چند تار موی سپیدم را می بیند

بغضش می گیرد و می گوید : ننه جان اگر بابا ببیند غصه می خورد

من هم میان گریه هایم می خندم و می گویم: عزیز جان بگذار غصه بخورد... چقدر بي انصاف است این داماد تو








به دلــــم برات شــــده بابام مـــــیاد امـــــشب...

http://www.parastoo25saleh.blogfa.com/

چی شد چادری شدم؟

نویسنده وبلاگ «من و چادرم، خاطره‌ها» در گفت‌و‌گو با رسا با اشاره به ویژگی‌های فعالیت در فضای مجازی گفت: کار در فضای مجازی و استفاده از قالب وبلاگ فرصت ارتباط‌گیری با مخاطبان بسیاری را فراهم می‌کند، کسی که به رسانه‌هایی مانند صداوسیما، روزنامه و مانند آن دسترسی ندارد با استفاده از فضای وبلاگ می‌تواند با مخاطبان بسیاری ارتباط برقرار کند.

 
وی با اشاره به این‌که وبلاگ «من و چادرم، خاطره‌ها» از اواخر شهریور سال 90 افتتاح شد، گفت: ابتدا در این وبلاگ خاطره چادری شدن خود را منتشر کرده بودم، این انتشار تأثیر بسیار مثبتی داشت، بازنشرهای آن را دنبال می‌کردم، این مطلب با استقبال مناسبی مواجه شد.........

ادامه نوشته

شعر مقام معظم رهبری در وصف شلمچه



شلمچه متبرک به قدوم حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) میباشد و شهدای گرانقدر ما هر شب جمعه شور و نوایی با ارباب خود بر پا میکنند.
ادامه نوشته

چهلمین روز در گذشت مداح وذاکر اهل بیت(ع) حاج جلیل خادم صادق

آیت الله با بصیر فارس - شهید ربانی شیرازی

آیت الله با بصیر فارس - شهید ربانی شیرازیآیت الله با بصیر فارس - شهید ربانی شیرازی

بسم الله الرحمن الرحيم

با کمال تاسف رحلت غم‌انگيز جناب حجة الاسلام والمسلمين مجاهد عزيز آقاي رباني شيرازي را به اسلام و اولياي معظم اسلام به ويژه حضرت بقيه الله ارواحنا فداه و به ملت شريف و حوزه‌هاي علميه و اهالي محترم فارس و بازماندگان اين فقيه سعيد تسليت عرض مي‌کنم .

در طول تاريخ مدعيان فضيلت و مجاهدت و شجاعت و تعهد به حق و دين بسيار بوده و هستند تنها در سختي‌ها و گرفتاري‌ها و حق‌گويي‌ها در مقابل قدرت‌هاي شيطاني است که مدعيان لاف‌زن از متعهدان بي سر و صدا و خالصان فداکار از مغشوشان و متمايز شوند.

مرحوم مجاهد سعيد ارزشمند رباني شيرازي که اکنون در جوار حق آرميده و ما از برکت وجودش محروم شديم از اين اقليت بود. او در طول زندگاني شرافتمندانه خود، چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن در مقابل باطل و باطل‌ها ايستاد و از خودش نرمش نشان نداد. او در حبس‌ها و زجرها و ناملايمات با قامت راست انسان‌هاي متعهد ايستادگي کرد و تسليم نشد او که خدايش رحمت کند و به جوار قرب حضرتش بپذيرد با روحي ملايم در مقابل دوستان و مؤمنان و مقاوم در برابر دشمنان خلق به لقاءالله پيوست و ما عقب ماندگان که احتياج به اين مردان حق داريم از آن کمال و جمال محروميم. از خداوند متعال توفيق خدمت براي همگان و سعادت و صبر در اين مصيبت براي دوستان و بازماندگان ايشان را خواستارم.

روح الله الموسوي الخميني



زندگینامه شهید آیت الله ربانی شیرازی

از زبان خود شهید!!!

ادامه نوشته

شهیدی که پس از سه ماه از پهلویش خون تازه جاری بود



روایت زیبای سردار غیب پرور از پیدا شدن پیکر مطهر یک شهید

وقتی از آب بیرون می آمدند فک هایشان به هم می خورد و بدن هایشان کبود بود.
چاره ای نداشتیم، دشمن قد علم کرده بود و همه کشورها هم کمکش می کردند و ما نیز باید در نداری ها با کمترین امکانات به مقابله می پرداختیم. منطقه کربلای چهار وسیع بود، یک طرف آن به بچه های لشکر المهدی قهرمان و طرفی دیگر نیز به لشکر 19 فجر قهرمان منتهی می شد.
آنجا طوری بود که سیم های خاردار ..............


ادامه نوشته